اردیبهشت ۱۳۹۵ - بسیج جهانی | بسیج جهانی

بیش از یک ماه فرصت داشتم برای فکر کردن به مرگ و این که اگر تصادف منجر به مرگ و سینه قبرستان شده بود در واقع چه شده بود …به گذشته نگاه کردم پرونده ای سیاه بدون تعارف کاغذ برداشتم و نوشتم گناهانی را که به آن ها بدبختانه عادت داشتم و عادات زشتی که برایم یک رویه شده بود …اگر می مردم اوضاع خراب خراب بود و البته از یک ساعت بعد کسی خبر ندارد …با این وجود یک ماه فکر کردم که آیا از مرگ می ترسم یا نه …اگر به بزرگوارانی بدهی نداشتم و دیون مادی بر گردنم نبود اقساط باقی مانده بانکی که خانواده را بعد از مرگ آدم معذب می کند و …نگرانی و ترسی از مرگ نداشتم و البته این تحلیل مربوط به آن یک ماه بود و این روزها که از نزدیک یک ماشین رد می شوم نگرانی و ترس ناخودآگاه سراغم می آید و مواظبت می کنم و البته این مواظبت تا حدودی طبیعی است ولی درون خودم ترس از تصادف و تکرار روی دادهای گذشته و مرگ را حس می کنم و ای داد و بی داد که احساسات انسان تا چه حد متغیر است …خدایا مرا ببخش و ببر …خدایا ترس از مرگ را درونم بکش …ای خدا …

توسط : aminabadi ، با موضوع : روزنوشت هاي فلسفي بدون دیدگاه

پنچشنبه آخر سال از روستا برای یک مراسم رفتیم شهر و موقع برگشت یک تصادف خیلی خیلی شدید …یک نیسان آبی بهم زد و دیگه چیزی یادم نیست تا دهم عید که از بیمارستان و روی ویلچر به خانه در روستا منتقل شدم …برادرم و اون هایی که بنده رو به بیمارستان بردن میگن سطح هوشیاری سه بود و مسئولین بیمارستان گفتن این سطح هوشیاری یعنی مرگ ولی خدا لطف کرد و عمل جراحی مغز انجام شد و نجات پیدا کردم از مرگ حتمی …در این یک ماه هر دکتری رفتم از دکتر چشم تا گوش و …همه گفتن زنده بودن در چنین تصادفی واقعا عجیب بود و باید شکر کنی …من شاکرم …خدایا شکرت که به من فرصت دادی تا زشتی ها و گناهانم را جبران کنم و مرگ را هیچ وقت فراموش نکنم و تو را …
دیروز یکشنبه اولین روز کاری من بود در سال جدید در کیهان …هر چند دکتر سه ماه استراحت نوشته بود ولی نتوانستم بیش از این دراز بکشم و آسمان را نگاه کنم و منتظر شب برای خوابیدن و صبح و تکرار دیروز …خدایا کمکم کن تا بتوانم این دوره را پشت سر بگذارم دوره سخت پس از تصادف را …

توسط : aminabadi ، با موضوع : روزنوشت هاي فلسفي بدون دیدگاه