ترس از مرگ… | بسیج جهانی

بیش از یک ماه فرصت داشتم برای فکر کردن به مرگ و این که اگر تصادف منجر به مرگ و سینه قبرستان شده بود در واقع چه شده بود …به گذشته نگاه کردم پرونده ای سیاه بدون تعارف کاغذ برداشتم و نوشتم گناهانی را که به آن ها بدبختانه عادت داشتم و عادات زشتی که برایم یک رویه شده بود …اگر می مردم اوضاع خراب خراب بود و البته از یک ساعت بعد کسی خبر ندارد …با این وجود یک ماه فکر کردم که آیا از مرگ می ترسم یا نه …اگر به بزرگوارانی بدهی نداشتم و دیون مادی بر گردنم نبود اقساط باقی مانده بانکی که خانواده را بعد از مرگ آدم معذب می کند و …نگرانی و ترسی از مرگ نداشتم و البته این تحلیل مربوط به آن یک ماه بود و این روزها که از نزدیک یک ماشین رد می شوم نگرانی و ترس ناخودآگاه سراغم می آید و مواظبت می کنم و البته این مواظبت تا حدودی طبیعی است ولی درون خودم ترس از تصادف و تکرار روی دادهای گذشته و مرگ را حس می کنم و ای داد و بی داد که احساسات انسان تا چه حد متغیر است …خدایا مرا ببخش و ببر …خدایا ترس از مرگ را درونم بکش …ای خدا …

توسط : aminabadi ، با موضوع : روزنوشت هاي فلسفي بدون دیدگاه


دیدگاه‌تان را ارسال کنید